السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
498
سيره معصومان ( فارسي )
است . آخر الدواء الكى . عمار و حسن ( ع ) آمدند تا به مسجد وارد شدند . مسروق بن اجدع آن دو را ديد و بر ايشان سلام داد و به عمار روى كرد و گفت : اى ابو يقظان ! چرا عثمان را كشتيد ؟ ميان عمار و مسروق در اين باره مشاجره در گرفت . ابو موسى بيرون آمد و حسن ( ع ) را در كنار خود گرفت و دربارهء قتل عثمان با عمار سخن گفت و او را نكوهش كرد . حسن ( ع ) به ابو موسى گفت : « چرا مردم را از يارى كردن ما بازمىدارى ؟ به خداى سوگند ، ما جز براى اصلاح كار قدم بر نمىداريم و از شخصى همچون أمير المؤمنين نبايد از اين بابت نگرانى داشته باشى » . ابو موسى گفت : تو درست مىگويى . پدر و مادرم به فدايت . اما طرف مشورت امانتدار است . از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىفرمود : « فتنهاى برپا خواهد شد كه در آن نشسته از ايستاده و ايستاده از پياده و پياده از سواره بهتر است . همانا خداوند ما را برادر يكديگر قرار داد و پاس خونها و اموال ما را نگه داشت » . آنگاه ابو موسى آياتى از قرآن را تلاوت كرد . طبرى گويد : عمار از شنيدن اين سخنان خشمگين شد و آن را نپسنديد . ابن اثير گويد : عمار به ابو موسى ناسزا داد و گفت : « اى مردم ! پيامبر ( ص ) تنها اين سخن را به او گفت كه تو در اين فتنه نشسته باشى بهتر از آنكه ايستاده باشى » . نگارنده : شگفتا از ابو موسى كه به مانند اين سخن كه دليلى هم براى او محسوب نمىشود احتجاج مىكند . اما از اين سخن خداوند كه فرموده است : وَ إِن طائِفَتان مِن الْمُؤْمِنِين اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِن بَغَت إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّه . . . « 9 » تغافل مىورزد . مردى از قبيلهء بنى تميم برخاست و به عمار گفت : اى برده ساكت شو ! تو تا ديروز با شورشيان بودهاى و امروز با امير ما جدال و سفاهت مىكنى ؟ ! زيد بن صوحان و كسان او از جاى برجستند و مردم نيز آماده شدند . زيد بر در مسجد ايستاد و دو نامه از عايشه ، يكى به عنوان خودش و ديگرى خطاب به اهل كوفه ، در دست او بود . در هر دو نامه عايشه مردم را به نشستن در خانهها يا يارى كردن گروه خود فرمان داده بود . زيد نامهها را براى مردم خواند و گفت : به عايشه فرمان داده شده است كه در خانهاش بماند و به ما ( مردان ) دستور جنگ داده شده تا فتنه بر جاى نماند . اينك عايشه ما را به انجام كارى ، كه وظيفهء خود اوست فرمان داده و خود به كارى پرداخته كه وظيفهء ما بوده است . شبث بن ربعى به وى گفت : اى عمانى ! ( زيد از مردم عبد القيس بود كه در عمان زندگى
--> ( 9 ) آيهء 9 سورهء حجرات : اگر دو گروه از مؤمنان كارزار كردند ميانهء آنان را اصلاح دهيد پس اگر يكى از آن دو بر ديگرى ستم كرد با آنكه ستم كرده بجنگيد تا به حكم خدا بازگشت كند .